محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

70

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

مىخواست كه مملكت را مثل اموال منقوله قسمت نمايد ؛ پذيرفته نشد . بعد التجا به سلطان مصر كرد ؛ اكرام ديد . ولى آنچه مقصودش بود دست نيافت . بعد التجا به شواليه‌هاى جزيرهء ردوس نمود . آنها هم اين شاهزاده را با كمال احتفال استقبال و قبول كرده ؛ اما از ترس سلطان نتوانستند نگاه بدارند . فرستادند به فرنگ . بعد از گفتگوهاى بسيار و دادن مبلغ خطير الكساندر پاپ رم ، يعنى جانشين بره خدا اين شاهزادهء بينوا را مسموم ساخت و نعش او را به اسلامبول آورده ، دفن كردند . چون اين پادشاه از دغدغهء برادر رهايى جست ، لشكر به آلبانيا كشيد . در اثناى راه شخص درويش كسوتى نزديك به اين پادشاه شده ، خواست او را بكشد ؛ گرفته كشتندش و از آن روز قدغن گرديد كه احدى با سلاح تقرّب به سلاطين ننمايد . در سال نهصد و نه [ 909 ] لشكر به لهستان كشيده ، مظفر شده ، ده هزار اسير از آنها گرفته ، مراجعت نمود . چون ساير وقايع سلطنت اين سلطان در متن مذكور شد ، صرف‌نظر از تكرار آنها گرديد . شخصى بود قوى البنيه ، عظيم الجثه ، كج بينى و مو سياه لطيف . علما را دوست مىداشت . مداوم درس و شاعر بليغ و متورّع بود . لهذا ملقب به ولى گرديد . در اول عمر شراب مىخورد ؛ اما بعد توبه كرد . ده روز از رمضان مانده ، انزوا جسته مشغول عبادت مىشد و بشخصه در جنگ‌ها حاضر شده ، فرمان به لشكر مىداد . خوب تير مىانداخت . مايل لهو و لعب و زينت در اثاث و لباس نبود . جوامع و مدارس و سه عدد پل بسيار عظيم و متين بنا نمود . هر سال مبالغ خطيرى از براى فقراى حرمين مىفرستاد و متمسك به حديث منيف « من تغطّت رجلاه بغبار طرق اللّه لا تمسّه النّار فى الاخرة » « 1 » شده ، گرد و غبار راه جهاد بر لباس نشسته خود را جمع كرده نگاه داشته بود . روزى كه از سلطنت خلع گرديد ، آن گرد و غبار را داد خشت ساختند و وصيّت نمود كه در وقت دفن ، همان خشت را در زير سرش بگذارند . در مضجع مخصوص خود كه در جوار مسجدش در اسلامبول ساخته مدفون است . در بيان وقايع ايام سلطنت سلطان سليم اول سلطان سليم خان كه جالس اورنگ سلطنت عثمانى شد ، سلطان احمد برادر بزرگ سلطان مشار اليه نيز در آناطولى ، يعنى در شهر آماسيّه كه از سى سال به اين طرف در آنجا حكومت داشت ، جلوس نموده ، خطبه به اسم خود خواند و پسرش علاء الدين را به همراهى يك اردوى معتبر فرستاده ، شهر بروسه پاى تخت قديم آن دولت را استيلا نمود . اين خبر وحشت اثر را كه به عرض سلطان سليم رسانيدند ، فرزندش سلطان سليمان را در

--> ( 1 ) . با همهء جستجويى كه صورت گرفت ، در معاجم حديثى ، حديثى با اين عبارت يافت نشد . اما چندين حديث در مضمون آن در كنز العمال ، ج 4 ، ص 321 ، ش 10704 ، 10706 ، 10707 ، 10708 آمده است .